خودم را در تو جمع کردم
عشق به وجود آمد
تو را از خودم کم میکنم
چیزی نمی ماند
«آفتابگردان»
خورشید
به آسمانت نناز
وقتی نبودی
آبرویش ریخت
آنقدر گریست که چشمان زمین خیس شد
وتو در دستانش به بار نشستی

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 11:22  توسط بهارستان
|