شعر و ادبیات |
اشعار عاشورایی
طرح هفتاد و دو قصه
از آسمان به زمین افتاد
عاشورا کتاب شد
شانه های دلم
زندانی زنجیرهایی ست
که بر دوش عاشقانت گل می دهند
و جاری شعرهایم
زمزمه زلال زمزم است
در گوش باران
السلام علیک یا دریا...
سیبها
زخمی کدام چیدنند؟
که باغبان را
بر بالای نی...زار می بینند.
تفیسر نگاهت ای برادر
سجاده عاشقان بی سر
یک جرعه دل و شراری از خون
در یا شده اشک و چهره گلگون
صد فلسفه از احد شنیدیم
شهزاده بی کفن ندیدیم
انگشت نمای خلق گشتیم
در حجله قاسمت نشستیم
بر پیکر ماه سر ندیدیم
جز دختر بی پدر ندیدیم
از بسکه شرار درد بشکفت
با ناله رقیه دخترت گفت:
ویرانه ما گذر نداری؟
ای جان پدر تو سر نداری؟
عفریت بلا شکارمان کرد
این دربدری نثارمان کرد
خون کاکل ذوالجناح دیدیم
بابا تو سوار آن ندیدیم
این سانحه نه سمای درداست
این سر نه که آن سرای درداست
این دشت نه کربلای خون است
فواره آتش جنون است
صد فلسفه از احد شنیدیم
شهزاده بی کفن ندیدیم
وآتش در عطش می سوزد، اما آب زندانی ست
سر خورشید گل کرده،میان آتش و فریاد
به بام نیزه می خواند، به آهنگی که قرآنی ست
شب است و آسمان خوابیده و مهتاب بی پیکر
تنور خانه خولی، چرا امشب چراغانی ست؟
و در آغوش ویرانه، صدای ناله می آید
بروی گونه گلها، سپاه اشک مهمانی ست
مسیر عشق در پیش است، سفیری خسته ام اما
خدای من خدای من، چقدر این راه طولانی ست.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|