شعر و ادبیات |
چهار ده سفید را
پشت در سیاه کردم .
چقدر مانده تا دلت کامل شود؟!
خودم را در تو جمع کردم
عشق به وجود آمد
تو را از خودم کم میکنم
چیزی نمی ماند
«آفتابگردان»
خورشید
به آسمانت نناز
وقتی نبودی
آبرویش ریخت
آنقدر گریست که چشمان زمین خیس شد
وتو در دستانش به بار نشستی

دیروز دستان تسبیح، بر جانمازش کلک زد
امروز سجاده لرزید، تکبیرها را محک زد
از بس که دستان سفره،در بخل فردا فرو رفت
ته مانده نان دیروز،برگونه هایش کپک زد
وقتی که با رای کرکس، قاموس جنگل نگون شد
چوپان به گرد مگس گشت، گرگ گله نی لبک زد
روزی که غیرت کفن شد،با دست خونریزو لرزان
جامانده نسل قابیل، گیسوی دل را لچک زد
در تیره بازار وجدان، اکسیر مردانگی هم
چون نوش داروی سهراب، درمان نکرده گچک زد
در پشت تاریخ دیروز، امروز دلمرده تر گفت:
نوباوه خود پرستی، مردانگی را کتک زد.
اشعار عاشورایی
طرح هفتاد و دو قصه
از آسمان به زمین افتاد
عاشورا کتاب شد
شانه های دلم
زندانی زنجیرهایی ست
که بر دوش عاشقانت گل می دهند
و جاری شعرهایم
زمزمه زلال زمزم است
در گوش باران
السلام علیک یا دریا...
سیبها
زخمی کدام چیدنند؟
که باغبان را
بر بالای نی...زار می بینند.
تفیسر نگاهت ای برادر
سجاده عاشقان بی سر
یک جرعه دل و شراری از خون
در یا شده اشک و چهره گلگون
صد فلسفه از احد شنیدیم
شهزاده بی کفن ندیدیم
انگشت نمای خلق گشتیم
در حجله قاسمت نشستیم
بر پیکر ماه سر ندیدیم
جز دختر بی پدر ندیدیم
از بسکه شرار درد بشکفت
با ناله رقیه دخترت گفت:
ویرانه ما گذر نداری؟
ای جان پدر تو سر نداری؟
عفریت بلا شکارمان کرد
این دربدری نثارمان کرد
خون کاکل ذوالجناح دیدیم
بابا تو سوار آن ندیدیم
این سانحه نه سمای درداست
این سر نه که آن سرای درداست
این دشت نه کربلای خون است
فواره آتش جنون است
صد فلسفه از احد شنیدیم
شهزاده بی کفن ندیدیم
وآتش در عطش می سوزد، اما آب زندانی ست
سر خورشید گل کرده،میان آتش و فریاد
به بام نیزه می خواند، به آهنگی که قرآنی ست
شب است و آسمان خوابیده و مهتاب بی پیکر
تنور خانه خولی، چرا امشب چراغانی ست؟
و در آغوش ویرانه، صدای ناله می آید
بروی گونه گلها، سپاه اشک مهمانی ست
مسیر عشق در پیش است، سفیری خسته ام اما
خدای من خدای من، چقدر این راه طولانی ست.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|