شعر و ادبیات |
بنام سه حرف بی منتها
که سه حرفهای دیگر زندگی راز سر به مهر اوست
بنا به درخواست عده ای از عزیزان که نمایش سروده های سابقمو خواسته بودن یک غزل خاک خورده از سالها پیش تقدیم می کنم
خیر از بزرگی ندیدم ، بگذار کودک بمانم
مثل کلاس اولی ها، همواره کوچک بمانم
مشق شبم را نوشتم، یک صفحه بابای بی نان
با جیب خالی و سرشا ر، از شوق قلک بمانم
هرچند در دفتر عشق، حاضر نبودم از اول
بگذار پشت کلاسش، با یک عروسک بمانم
برسفره هیچ دستی، رنگ صداقت ندیدم
بگذار تا زنگ تفریح، بی نان سنگک بمانم
معلوم ومجهول دل را، بی فعل حاضر نخواهم
خیر از بزرگی ندیدم ،بگذار کودک بمانم

شروع زیستن را زمین
طوافی دوباره کرد
با هفت نماد همیشگی
از ربیع خاک تا ربیع دل
بدین امید که تحول دستان طبیعت بر باغچه قلبتان سایه گستر باشد.
حول حالنا الی احسن الحال...
با سلام و تشکر صمیمانه از عزیزانی که با نظرات ارزشمند خود مرا در این زمینه یاری کرده اند.
با نزدیک شدن به روزهای پایانی ماه صفر شعر «پیامبر گل سرخ »را
تقدیم می کنم.
پیامبر گل سرخ
«تو آن خیال بلندی که شاعران دیگر
زبان قاصرشان را نمی توان دیگر»
شکوه نام تو را با ستاره می گویند
برای مدح شما استعاره می گویند
نفس بریده زشوقت به سینه می آید
صلای این کلمات از مدینه می آید
کدام قصه طلوع تورا ترانه کند؟
بهار سبز تورا وصف عاشقانه کند؟
شکوه و جزبۀآبی در این کویرستان
ببار شعلۀ عشقی دراین عطش باران
بخوان بنام خدایت که دل ترک خوردست
وگوشهای زمین را صدای شک بردست
بخوان بنام خدایت که عشق چندم شد
قلم نوشت خداو به دیده گندم شد
قلم زبانه زدو شعله ها در آغوشش
نوشت دفتر دل راکه دل فراموشش
نشد که بی تو کویری به آتش آبستن
دوباره اوج بگیرد خدا تو را دامن
نشد که بی تو ننالد زمین زمینگیرست
وقلبهای کویری به غصه درگیرست
رهاتر از ضربان کویر می خوانی
عظیم کوه شکن سربه زیرمی خوانی
کنار شبنم اشکم بهانه می روید
برای از تو نوشتن ترانه می روید
تو آن خیال بلندی که شاعرم کردی
زبان قاصر من را به گفتن آوردی
چهار ده سفید را
پشت در سیاه کردم .
چقدر مانده تا دلت کامل شود؟!
خودم را در تو جمع کردم
عشق به وجود آمد
تو را از خودم کم میکنم
چیزی نمی ماند
«آفتابگردان»
خورشید
به آسمانت نناز
وقتی نبودی
آبرویش ریخت
آنقدر گریست که چشمان زمین خیس شد
وتو در دستانش به بار نشستی
دیروز دستان تسبیح، بر جانمازش کلک زد
امروز سجاده لرزید، تکبیرها را محک زد
از بس که دستان سفره،در بخل فردا فرو رفت
ته مانده نان دیروز،برگونه هایش کپک زد
وقتی که با رای کرکس، قاموس جنگل نگون شد
چوپان به گرد مگس گشت، گرگ گله نی لبک زد
روزی که غیرت کفن شد،با دست خونریزو لرزان
جامانده نسل قابیل، گیسوی دل را لچک زد
در تیره بازار وجدان، اکسیر مردانگی هم
چون نوش داروی سهراب، درمان نکرده گچک زد
در پشت تاریخ دیروز، امروز دلمرده تر گفت:
نوباوه خود پرستی، مردانگی را کتک زد.
اشعار عاشورایی
طرح هفتاد و دو قصه
از آسمان به زمین افتاد
عاشورا کتاب شد
شانه های دلم
زندانی زنجیرهایی ست
که بر دوش عاشقانت گل می دهند
و جاری شعرهایم
زمزمه زلال زمزم است
در گوش باران
السلام علیک یا دریا...
سیبها
زخمی کدام چیدنند؟
که باغبان را
بر بالای نی...زار می بینند.
تفیسر نگاهت ای برادر
سجاده عاشقان بی سر
یک جرعه دل و شراری از خون
در یا شده اشک و چهره گلگون
صد فلسفه از احد شنیدیم
شهزاده بی کفن ندیدیم
انگشت نمای خلق گشتیم
در حجله قاسمت نشستیم
بر پیکر ماه سر ندیدیم
جز دختر بی پدر ندیدیم
از بسکه شرار درد بشکفت
با ناله رقیه دخترت گفت:
ویرانه ما گذر نداری؟
ای جان پدر تو سر نداری؟
عفریت بلا شکارمان کرد
این دربدری نثارمان کرد
خون کاکل ذوالجناح دیدیم
بابا تو سوار آن ندیدیم
این سانحه نه سمای درداست
این سر نه که آن سرای درداست
این دشت نه کربلای خون است
فواره آتش جنون است
صد فلسفه از احد شنیدیم
شهزاده بی کفن ندیدیم
وآتش در عطش می سوزد، اما آب زندانی ست
سر خورشید گل کرده،میان آتش و فریاد
به بام نیزه می خواند، به آهنگی که قرآنی ست
شب است و آسمان خوابیده و مهتاب بی پیکر
تنور خانه خولی، چرا امشب چراغانی ست؟
و در آغوش ویرانه، صدای ناله می آید
بروی گونه گلها، سپاه اشک مهمانی ست
مسیر عشق در پیش است، سفیری خسته ام اما
خدای من خدای من، چقدر این راه طولانی ست.
گرفته دست به سوی خدای ماهی ها
نوشته روی لبش کام حوض ما خشکید
خدا کند که بگیرد دعای ماهی ها
مادرم می گفت:
«اگر صبر کنی
آبها از آسیاب می افتد»
آب شدم و
از آسیاب نیفتادی
امشب شکسته تر زتو و شیشه های بم
از هم گسسته شاعری از جنس تو و غم
هی نقش می زند به دل صفحه های شب
انبوه زخمهای دلش را که بیش و کم
یک قصه بود یا که نه از گنبد کبود
تنها کبودیش که نصیب تو بود و هم
من بغض کهنه غزلی خط خطی شده
بر گوشه ای زقاب نگاه تو داده لم
مهمان سفره غم هم می شویم و بعد
پاییز مر ده ای که پر از برگ خیس ونم
این بیت آخر است وبر باغ چشمهات
مثل کلاغ آخر قصه نمی رسم
هرچند به پیشگاه تو کم بودیم تهمت زده گناه عالم بودیم
از ما که گذشت بعد از اینها ای عشق یادت نرود که ما هم آدم بودیم
وقتی که آینه
برای چشمهایت سیب چید
از شاخه افتادم.
آنقدر محو باد بادکهایت شدی
که نفهمیدی
تنها عابر کوچه را باد
با خودش برد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|