«تولدت مبارک خدا
راستی چند ساله شده ای؟
هرچند فرقی نمی کند
چون من یک شمع بیشترندارم»
امروز اولین روز نو شدن است.
عزیزی می گفت:«دستهایت را که مهربان کنی
آشیانه پرندگان خواهد شد»

وما سالهاست پرندگانیم در آشیانه ای زیبا که هیچکدام نتوانستیم آنگونه که باید قدردان صاحب آشیان مهربانمان باشیم.
برچاه نرفته آب را گم کردیم
مخمورشدیم و خواب را گم کردیم
آنقدر در عمق «سین»و«جیم»گرد شدیم
تاعامل اضطراب را گم کردیم.
پس از مدتها دوری و دلتنگی مجالی شد تا چکیده ای دیگر را بر این لوح سفید اضافه کنم تا از دریای
لطف شما عزیزان جرعه ای دیگر بنوشم. باشد که از عطش این خشکسال رهایی یابم.
«ما آب شدیم و حیف آبی نشدیم
شرمنده دردو التهابی نشدیم
عشق آمده بود بیعتی تازه کند
از فرط خجالت آفتابی نشدیم»
میهمانی سفره زیبای خداوند به کامتان![]()






